محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

511

تاريخ الطبرى ( فارسي )

يوسف گفت « من آنقدر آب دارم كه تا فردا بدان بس كنم . » مريم گفت : « ولى به خدا من آب ندارم . » و كوزه بر گرفت و تنها برفت و به غار در آمد و جبرئيل را آنجا ديد كه خدا عز و جل وى را به صورت مردى در آورده بود كه به دو گفت : « * ( إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيًّا . قالَتْ أَنَّى يَكُونُ لِي غُلامٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ وَلَمْ أَكُ بَغِيًّا . قال كَذلِكِ قال رَبُّكِ هُوَ عَلَيَّ هَيِّنٌ وَلِنَجْعَلَه آيَةً لِلنَّاسِ وَرَحْمَةً مِنَّا وَكانَ أَمْراً مَقْضِيًّا 19 : 19 - 21 ) * . [ 1 ] » يعنى : گفت من فرستادهء پروردگار توام كه ترا پسرى پاكيزه دهم . گفت كجا مرا پسرى باشد كه كسى مرا نديده و زناكار نبوده‌ام . گفت پروردگارت چنين گفته كه اين بر من آسان است تا آن را آيت كسان و رحمت خويش كنم و كارى انجام شده بود . و چون چنين گفت تسليم فرمان خداى شد و جبرئيل در گريبان وى دميد و برفت و مريم كوزهء خويش را آب كرد . از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه وقتى خدا عز و جل جبرئيل را سوى مريم فرستاد فرشته به صورت مردى درآمد و مريم گفت : « اگر پرهيزكار باشى از تو به رحمان پناه مىبرم » و جبرئيل در گريبان پيراهن وى دميد و دم جبرئيل به رحم رسيد و عيسى را بار گرفت . گويد : خويشاوند مريم يوسف نجار با وى بود و سوى مسجدى كه نزديك كوه صهيون بود مىرفتند و اين مسجد از بزرگترين مسجدهاى بنى اسرائيل بود و مريم و يوسف به خدمت مسجد در بودند كه خدمت آن فضيلتى بزرگ بود و بدان رغبت داشتند و همه كار آن را از روشنى و رفتن و پاك كردن به عهده داشتند و هيچكس از مردم روزگار كوشاتر و عابدتر از آنها نبود . و نخستين كس كه بار دارى مريم را بدانست يوسف بود كه آن را بزرگ و زشت شمرد و ندانست چه گويد كه اگر مىخواست وى را متهم كند پارسايى او را

--> [ 1 ] - مريم 19 تا 21